نویسنده: محمد حسین ذوالفقاری
برخی معتقدند مسئله شک در وجود آدمی من حیث المجموع چیز بدی است؛ چراکه انسان مردد و تشکیکی نمی تواند آن طور که باید و شاید تصمیم بگیرد و کار انجام دهد. در اطراف این موضوع مواردی به نظرم رسیده که در اینجا می آورم:
این مسئله از چند منظر قال بررسی است. نخست آنکه باید دید، ما با نگاه دینی به موضوع می نگریم یا غیر دینی. پژوهشی در قرآن نشان می دهد که هم شک به رسمیت شناخته شده و هم جزم و یقین.
آیات بسیاری هست و حرف اِنّ که مؤید قطع و یقین است در آن آیات به کار رفته و همچنین در آیاتی حرف لََعلّ به کار رفته که تشکیک و تردید را در انسان به وجود می آورد.
در روایات ما هم قطعیّت و یقین بیشتر به چشم می خورد. مثلا احادیثی نظیر 5 مورد است که اگر انسان انجام دهد فلان طور می شود. اکنون پرسش این است که آیا این گزاره ها در جایی به اثبات رسیده؟ آیا می توان آنها را ابطال کرد؟ اکثر باورمندان به دین بر این نظرند که چون قرآن از جانب خدا وند نازل گردیده و او حکیم و عالم مطلق است، دیگر نمی توان چون و چرا کرد.
در روایات دینی هم همین بحث مطرح است. امام کسی است که علمش لدنی است یا به عبارتی خدادادی است و چون چنین است، بنابراین وقتی می گوید 4 چیز است که انجام دادنش خوشبختی می آورد دیگر قواعد اثبات پذیری یا ابطال پذیری جایگاهی ندارد.
عالمان دین به نوعی دیگر هم پاسخ گفته اند، بنّایی را جهت ساختن خانه دعوتش می کنیم. البتّه پس از تحقیقات بسیار و باور به این که بنّایی است توانمند و آگاه. اینجا دیگر معنا ندارد که در جزئیات خانه سازی هم او را بازخواست کنیم که مثلا این قسمت گچ کاری اشکال دارد یا کاشیها خوب به کار نرفته. اما دین گونه استدلال کردن اشکالی پیش می آورد و آن اینکه قبل از اینکه بنّا را برای خانه سازی دعوت کنیم از ساختمان های زیادی که ساخته بازدید کرده ایم و با دیدن آن بناها، به توانایی بنّا پی بردیم. مضاف بر این که توانا و آگاه بودن بنّا نباید مانع از این شود که ما در جزء جزء کار بنّا دخالت نکنیم، چون صاحب خانه ما هستیم.
مطلب بعد این است که باید دید پایه های معرفت و آگاهی ما چقدراستوار است.گروهی از فلاسفه بر این باورند که معرفت ما مانند یک جدول است که از تعدادی خانه درست شده که اگر بخواهیم از تک تک خانه ها و جداگانه به درستیش آگاه شویم امکان ندارد، بلکه وقتی همه خانه ها پر شد این خانه ها در کنار هم یکدیگر را تأیید می کنند که به نظر قابل دفاع می آید. به این دیدگاه هلوستیک یا کل گرایی می گویند.
دیدگاه دیگر فوندامنتالیسم (foundamentalism) یا دیدگاه مبناگرایانه است.در اینجا مخروطی در نظر گرفته می شود که یک گزاره بدیهی در قاعده این مخروط می گذارند و بقیه گزاره ها را روی آن گزاره بدیهی سوار می کنند و یا به عبارت رساتر 99% معارف ما بر 1% بدیهی که در قاعده مخروط است بنا شده است. این دیدگاه به نظر قابل دفاع نمی آید.
موضوع بعدی این است که شک در مقابل یقین قرار می گیرد. با چه وسیله و ابزاری می توان فهمید و خاطر آسوده داشت که به یقین رسیدیم. قبل از ادامه بحث وقتی من از شک دفاع می کنم مورد نظرم شک معرفتی است وگرنه شک های بیمارگونه ای که بعضی از افراد گرفتارش هستند خیلی هم مذموم است و اگر منظور روایت اخیر این نوع از شک باشد باید از آن دوری جست. برمی گردم به اصل موضوع. شک در مقابل یقین است و قطعیت و یقین هم با عقل حاصل می شود.
اکنون جایگاه و چگونگی استحکام عقل را هم بررسی می کنیم. پیش از ادامه بحث تذکری لازم است و آن اینکه اگر ثابت شد که در مسائل و موضوعات مبنایی عقل کارایی کمی دارد معنی آن این نیست که همه کار و زندگی را رها کرده و به کنجی بنشینیم و دست از پیشرفت و تلاش بر داریم، خیر همچنان باید امیدوار بود و کار کرد و فرض را به درستی موضوعات گرفت.
منظور این است که باید به همین عقل اکتفا کرد و قناعت ورزید؛ نوعی قناعت ورزیدن معرفتی. ماییم و همین و بیشتر از این هم در اختیار نداریم. البتّه این نقطه نظر به یک باره به دست نیامده؛ چه اینکه سالها فلاسفه روی آن کار کردنده اند تا به این نتایج رسیده اند. در اینجا نام و مختصر نظرشان را می آوریم. لازم به توضیح است که عقل از نظر این فیلسوفان به منزله عینک است در مقابل کسانی که عقل و ذهن را آینه تصور کرده اند.
1. دیوید هیوم فیلسوف معروف انگلیسی پس از سالیان دراز تحقیق روی عقل به این ننتیجه رسید که کنترل عقل بر احساسات و عواطف نه ممکن است و نه اگر ممکن بود چیز شایسته ای بود. چون قدما می گویند عقل انسان بر غرایز و احساسات و عواطف باید کنترل داشته باشد.
2. از دیگر فلاسفه کانت است که در سد سکندر عقل رخنه ایجاد کرد. او گفت ذهن بشر آینه نیست؛ بلکه عینک است.
3. سومین کسی که عقل را (که مبنا و پایه تعیین است) به چالش کشید کارل مارکس فیلسوف آلمانی بود. نظرش درباره عقل این بود که نگاه انسان به حقیقت نگاه طبقاتی است. عقل خیال می کند که درست می فهمد ولی این طور نیست، بلکه با عینک طبقاتی به حقایق می نگرد.
4. رخنه دیگر را زیگموند فروید به دیوار عقل وارد کرد. روانشناس اتریشی گفت که انسان ها هر کدام ضمیر ناخود آگاهی دارند و تصمیماتی که می گیرند از درون ناخود آگاه خود به دست می آورند و کوه یخی را مثال زد که از 10 قسمت، 9 قسمت زیر آب و فقط یک قسمت روی آب است و اراده ما از ضمیر ناخود آگاه ما می آید.
5. رخنه بعدی را نیچه فیلسوف معروف آلمانی به عقل وارد کرد. او نظرش را با تئوری اراده معطوف به قدرت بیان کرد. میشل فوکو هم در راستای همان فلاسفه پیشین نظری مبنی بر نسبی بودن عقل ابراز کرد. در اینجا مؤکدا تأکید می کنم عدم اعتماد به عقل که پایه و زیر بنای یقین است دلیل نمی شود که ما به اکتشافات و اختراعات نپردازیم؛ بلکه مباحث معرفتی زیربناست و ما می توانیم با روبناها هم زندگی خوبی داشته باشیم.
نکته آخری هم که مد نظر است اینکه این غور کردن در مسائل معرفتی آیا به انسان آرامش می دهد یا باعث تشویش و تحیّر می گردد؟
پرسش دیگر اینکه آیا ندانستن و عدم آگاهی با یقین رابطه مستقیم دارد؟
من بر این باورم که آگاهی با یقین (به معنای فلسفیش) هم سنخ نباشند. توصیه هایی که از بزرگان دینی رسیده مبنی بر دور شدن از بعضی مطالب و کتب که آنها این کتابها را ضالّه خوانده اند گواه بر این است که آگاهی تمام عیار با یقین سازشی نداشته باشد. دو انسان را در نظر بگیرید، یکی عامی و عادی و دیگری تحصیل کرده و عالم، کدام یک استواری بیشتری در یقین دارند؟